ذبيح الله صفا
785
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
وگر بر وى افتد خيال سها * درو نه فلك را توان داد جا درو شيشه آيينهء جان شده * تهى از خود و پر ز جانان شده بهر گوشهء او ز اهل نياز * شده مجمعى از پى درس راز درو كرده تعليم شخص سبو * چو اشراقيان علم بىگفتوگو دل روشنش از هر انديشه پاك * زده دست بر سر چو انديشهناك ز درياى انديشه همچون حكيم * دمادم گشايد زلال نعيم بود هر خمش عالمى بىگزاف * زمين و سپهرش ز درد و ز صاف ( از ساقىنامه ) در روش حسن و ناز هست بسى خوشنما * غمزه به طرز ستم عشوه برنگ صفا آن بت بيگانه را گر شوم آيينهدار * نايدش اندر نظر صورت خويش آشنا گر به مثل جا كند در پس آيينه شخص * بيند تمثال خويش تافته رو در قفا درد طلب كشته دل با همه آسودگى * هست مگر آن پرى در پى درمان ما جور ببين كز جفا راه ندارد برش * مهر نگر كز جفا در دل من كرده جا مرده صد ساله را داده خرامت حيات * فتنهء افتاده را آمده قدت عصا مىكشدم خندهات ، اين سخنت ياد باد * كز تو نخواهم جز اين روز جزا خونبها دور ز بىمهريت گشته به يارى مثل * چرخ ز بدعهديت هست علم در وفا وقت رسيدن به تو هوش هراسان بتن * گاه گذشتن ز تو سعى گريزان ز پا لذت آسودگى داده بعهدت ستم * باعث آزردگى گشته بدورت دوا طور تو ويران كن سلسلهء آرزو * خوى تو بر هم زن معركهء مدعا فتنه بنازد به تو همچو ستم با سپهر * مرده نخوابد ز تو همچو زمان از بلا بزم ز تو خوشنما همچو جسد از روان * شرم ز تو خوشادا همچو ادب از حيا باعث حيرانى ديده شود آفتاب * شاهد حسنت در او گر بنمايد لقا . . . * درد خدنگت بجان لذت درمان شكست * خار جفايت بدل رونق بستان شكست مهر مثال رخت نيست كه نقاش صنع * در دم تصوير آن خامهء امكان شكست ذوق شهيد غمت گشت چو معلوم خضر * جام بقا بر لب چشمهء حيوان شكست